|
رانده از يار و مانده از ديدار پشت سر درّه، روبرو ديوار خسته از شهر و هر چه شهرييار راست گويم گذشته کار از کار روستا را براي من بگذار شهر، دکّانِ سکّه و نان است چهار فصلش همه زمستان است تن، بيروح و جسم، بيجان است نيستم مشتريِ اين بازار روستا را براي من بگذار توي اين کوچه و خيابانها بيهدف ميدوند انسانها مانده جسمي و رفتهاند جانها دورتر از قيامتِ ديدار روستا را براي من بگذار شهر، روحِ صميميام را کُشت قلعههاي قديميام را کُشت خاطرات نسيميام را کُشت چه به جا مانده زين همه کشتار روستا را براي من بگذار عقربِ شهر، نيشش از کين است اقتضاي طبيعتش اين است جامهاش پاره نيست، خونين است خالْخالي شبيه جامهي مار روستا را براي من بگذار مانده اکنون مرا چه اندر مُشت دست خالي ز هر چه ريز و درشت جامهاي پاره و فقط از پشت حاصل خاطرات يک تکرار روستا را براي من بگذار خندهها خندهي پريشانيست گريهها گريهي پشيمانيست رنگِ مهتابِ شهر، سيمانيست پاسبان مست و دزدها هُشيار روستا را براي من بگذار بوق، شرطِ کلام را برده آبروي سلام را برده آب آمد غلام را برده نايد اين آبِ رفته ديگربار روستا را براي من بگذار يادها رفته با فراموشي فصلها فصلِ سردِ خاموشي گوش بر زنگ و دست بر گوشي حرفِ دل کو که بشنود دلدار روستا را براي من بگذار پنجرههاي روستا بيدار چشم در چشمِ سبزِ گندمزار مانده گويا ز خاطرات بهار جاي انگشتِ عشق بر ديوار روستا را براي من بگذار مادرم بود و داستانهايش پدرم بود و دستِ تنهايش روستا بود و بوي نانهايش مانده در خاطرم هنوز انگار روستا را براي من بگذار شب که مهتاب دلبري ميکرد روستا رقصِ بندري ميکرد خوابمان را پُر از پَري ميکرد دامنِ خوابِ قصهي گلدار روستا را براي من بگذار برکه ميخواند و آب ميخنديد عکس ماه توي قاب ميخنديد بچه هم توي خواب ميخنديد خرم آن واديِ خوشِ بيدار روستا را براي من بگذار باز گردان مرا به دشتِ خودم دشتِ آوازهاي گُم شدهام دشت دلدادگي، قدم به قدم دشتِ شبهاي خلوت و تبدار روستا را براي من بگذار... پينوشت: چاپ شده در هفتهنامه نسيم جنوب + نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 15:4 توسط فرزین خجسته |
چگونه با چه زباني بگويم من شورشي نيستم! دستت را جلوي دهانم گذاشتي كه حرف نزنم داشتم خفه ميشدم انگشتت را گاز گرفتم! اين چه شورشي است؟ من شورشي نيستم تمام جغرافياي جولانگاه من كاغذ آچاريست بيخط و بيخطر كه در هيچ گوشهاش ارقام صفرآلود صف نبستهاند. من، آري، نگهبان خوابِ آتشكدهام شايد اما، شورشي؟! البته اعتراف ميكنم از قولِ تمام باغبانهاي حوالي كه تا بوده و نبوده درخت از زمين سبز روييده، و شما فكر ميكنيد هر كه روييده است شوريده است و هر كه از شورهزار گذشته است شورشي است! به قولِ قفس و از زبان تير و كمان پرواز شورش است پرنده شورشي است دهانم را هم كه ببوييد آري، سيب خوردهام فريب نخوردهام. قربانيِ سنگ و نيرنگ قربانيِ فرهنگ تهاجم نه تهاجمِ فرهنگ در هياهوي ماهوارهها در ازدحام كانالهاي رنگي و جنگي در حيفترين حراجِ نژادي لباسها، شمشيرها، عكسهاي شورشيان قديم را صندوقچههاي اجدادمان را به طراحان مُد فروختيم حالا من شبيهِ كدام شورشيام؟! اصلاً شورش چرا؟ با كدام دست؟ كدام زبان؟ دستم! بارِ گردنِ شكسته لاي سلامهاي عادتي لاي قسمهاي بيوضو زير پينهها لاي پوشهها جا مانده است. زبانم! سالهاست ديهي بر باد رفتگي سر سبزم را بدهكار است. من شورشي نيستم جنين جنگ را ماماهاي مكر سزارين ميكنند چرا به من تهمتِ تولدِ ششماهه ميزنيد. شورش چرا شما كه! شما سردمداران سرد و گرم شده بر گورِ سر در گمي و زنده به گوريِ من سنگ تمام گذاشتهايد. چطور با چه زباني بگويم من! سنگ نيستم گياه نيستم عابر نيستم حتا شاعرم نقاشِ درياي بيماهي و مرواريد نوباوگان نژادم را در فصل زايش دامنهها به سقط و سكوت نشاندهايد و من هنوز مرگ پدر را به چندين زبان زندهي دنيا گريه ميكنم و دستهاي خاليام با پنجههاي باز در هوا دنبال مشتهاي گم شدهام ميگردند من شورشي...!!؟ + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 13:22 توسط فرزین خجسته |
جلسه رسمي است لطفاً قيام كنيد نظم و سكوت نشانهي شخصيت شماست متهم؛ به جرمِ ارتكابِ عشق گناهِ شعر هتكِ حرمت فقر تعقيبِ قافلهي تمدن شكستنِ نرخِ روز آشفتنِ خوابِ شب محاكمه ميشود - خودتان را معرفي كنيد... - مرا نميشناسي؟ من زخميِ تواَم! - نامت؟ - چه فرق ميكند! برده، جاشو، رعيت، شهروند، سربازِ خانههاي سياه ماتِ وزير و فيل كيشِ دربدر قلعهي سفيد بار و بارها در پسكوچههاي تاريكِ تاريخ به هم رسيدهايم من جنگيدم تو فاتح شدي من كشته شدم تو غنيمت بردي من سوختم تو ساختي رنجهاي من گنجهاي توست. آن روز كه "تيمور" در نشابور از سرِ انسان مناره ساخت سرِ من هم ميان سرها بود. مقتولِ قتل عامهاي مداوم تاريخ بعد از هر كشتار بر زبانهي سرخ نيزهها سرسبز روييدهام لقمهاي بدخيم در گلوي حريص حافظهي جغرافي جويده ميشوم اما هضم نميشوم. پدرم مومياييِ شرف مجروح انسان نامي نانوشته از بيشمار قربانيانِ فراموشِ آب و خاك با هشتاد زخم بر پيكر و زخمي ناسودني بر پيشاني كه نميدانست از كجا خورده است شيارهاي سرخ موازيِ شانههايش همرنگِ زخمِ گونههاي من بود و دستهاي خالياش ادامهي حسرت ابدي نگاهِ مادرم مادرم شهرزادِ افسانههاي خوشخوابيِ كاخهاي كبير خواهرانم عصارههاي عصمتِ تبار مشرقي در كجاوههاي حراج زادگاهم جنوب جغرافياي ويراني - «به عنوان آخرين دفاع» بگذاريد بر لبهي پرتگاه حادثه فرياد بزنم سه چهارم كرهي زمين را آب فرا گرفته است و يك چهارم آن را دروغ «ختم جلسه» متهم را...! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 22:7 توسط فرزین خجسته |
|
| ||||||